سایت خبری – تحلیلی باران
  • کد خبر : 7539
  • تعداد نظرات : ۰ نظر
  • تاریخ انتشار خبر : 1 فوریه, 2015 - 14:13
  •   

    روایت مراسم چهلمین روز پرواز

    شنیدم چهلمین روز عروج تو قرار است دوستان و یاران و همرزمانت دور هم جمع شوند، از رفیع یکی از شهرهای مرزی، کار تهیه گزارش را رها کردم و بسمت هق هقهای مستانه براه افتاد. در امتداد مسیر تصاویرت ذهن خسته ام را نوازش میکرد و آرام و بی صدا شده بود و از اطراف […]

    شنیدم چهلمین روز عروج تو قرار است دوستان و یاران و همرزمانت دور هم جمع شوند، از رفیع یکی از شهرهای مرزی، کار تهیه گزارش را رها کردم و بسمت هق هقهای مستانه براه افتاد. در امتداد مسیر تصاویرت ذهن خسته ام را نوازش میکرد و آرام و بی صدا شده بود و از اطراف خود غافل بودم تا هنگامه ورود به مراسم پرشکوه تو فرا رسید. مسجد اعظم مملو از عاشقان بود. نگاهم را متمرکز کردم و همرزم تو در جبهه های عراق علیه داعش خونخار از تو برای حضار روایت میکرد.حمید اینچنین بود و آنچنان! نمیدانستم برای چه این سخنان را میگفت! زیرا هرکسی که تو را نمیشناسد بعد از پرواز آخر باید خوب می‌شناخت! حمید بالهای زیبایی دارد که دیگر نیاز به جسم نحیف نداشت و پرواز را آموخته بود! هر کس تو را نمیشناخت بعد از آخرین پروازت دیگر باید می دانست عند ربهم یرزقون نیازی به توصیف ندارد! سخنرانان یکی پس از دیگری آمدند و تو را برایم روایت کردند! اما از بین همه آنها، جگر گوشه ات آمد و فریاد ابامریم را که در خلوت خود بارها زمزمه‌ کرده بود سرداد، لبیک ابا مریم!
    IMG-20150201-WA0048
    کم کم شانه های حاضرین به لرزه درآمد و سکوت شکسته شد! دخترت سخن از رشادت ها میگفت و با پدرش زمزه ها میکرد! فراغ تو در تک تک جملاتش چقدر برایش سنگین می نمود اما سعی میکرد روحیه تو را تجدید کند و استوار ایستاده‌ بود خم به ابرو نمی آورد! پدرم حمید تقوی مرد میدان بود! پدرم دوست نداشت سردار خطابش کنند! در جلسه ترفیع درجه اش شرکت نکرد! از مظاهر دنیوی بیزار بود! خون پدرم در رگ های ما جریان دارد! و آخرین خواسته من اینست که از فتوحات علیه داعش بشنوم! و جملاتی که صدای گریه حاضرین، همرزمان و دوستانت را در آورده بود. مراسم تمام شد از مسجد که بیرون می آمدم برادر حمید از همه بخاطر حضورشان تشکر میکرد. در گوشه ای دیدم یکی از همسایه های حمید ایستاده است. کمی با او به گفتگو پرداختم. می گفت یکی از روزها حمید را دیدم، جاروی رفتگر را از دستش گرفته بود و شروع به تمییز کردن خیابان کرد. رفتگر هم که فکر میکند سردار شهید حمید تقوی همکار اوست به او امر و نهی میکند که اینجا و آنجا را نیز تمییز کن. سردار حمید در جواب او می گوید چشم! و کار را تمام میکند.
    حمید آنقدر متواضع بود که کسی در تصورش نمیگنجید که سردار بزرگ اسلام است. او سعی کرده بود قلبها را تسخیر کند و خداوند این انسان برگزیده را برای خود برگزید.حمید چهل روز پیش نغمه پرواز خواند و رفت.
    آری! حاج حمید تقوی عروج ملکوتیت را تبریک میگوییم

    خبرنگار باران
    بهمن ۹۳
    IMG-20150201-WA0062
    IMG-20150201-WA0055
    IMG-20150201-WA0053
    IMG-20150201-WA0044

    برچسب ها :

    نظرات برای این مطلب بسته شده است.


    Sorry, the comment form is closed at this time.