سایت خبری – تحلیلی باران
  • کد خبر : 15365
  • تعداد نظرات : ۰ نظر
  • تاریخ انتشار خبر : 6 اکتبر, 2020 - 15:51
  •   

    چه سخت بر من گذشت…! / محمد شریفی

    ♨️ *چه سخت بر من گذشت…!* ✒️ *محمد شریفی* چند ماه پیش شروع به نوشتن داستانی کردم،اما کار آنطور که دلم می خواست پیش نمی رفت،عذاب و عقاب و درد و رنجی که از ناحیه ی ستون فقرات و عصب سیاتیک براتعلی را به زانو انداخته بود، را نمی توانستم حس کنم، هرچه می نوشتم […]

    ♨️ *چه سخت بر من گذشت…!*

    ✒️ *محمد شریفی*

    چند ماه پیش شروع به نوشتن داستانی کردم،اما کار آنطور که دلم می خواست پیش نمی رفت،عذاب و عقاب و درد و رنجی که از ناحیه ی ستون فقرات و عصب سیاتیک براتعلی را به زانو انداخته بود، را نمی توانستم حس کنم، هرچه می نوشتم چنگی به دلم نمی زد و دوباره کاغذها را پاره می کردم ، وقتی به عیادتش می رفتم ، می گفت: میرزا خدا خیرت بده  با پا بیا روی پشتم یه کم راه برو تا این ستون فقراتم له ولورده بشن. بدنم از شدت درد چنان عرصه را بر من تنگ میکنه که زمین را گاز می گیرم ،آخرش هم نمی فهمم کجای بدنم درد می کنه؟. گفتم: خالو براتعلی با له و لورده کردن ستون فقراتت چه مشکلی حل میشه؟ گفت:سلول های بدن هم مثل خود ما که یک روده راست نداریم ، دغل باز شدن، نعل وارونه می زنند،کد غلط میدن، درد کلیه و کبد و سایر احشاء را دزدکی به قلک عصب سیاتیک می فرستند، برای همین است که در تمام روز درد داری اما نمیدونی کجات درد می کنه؟ این عصب سیاتیک هم یکی به نعل میزنه ، یکی به میخ میزنه ،دو تا به نعل و سه تا هم به ساق پا و کشک زانو میزنه،…
    من از حرف های خالو سر در نمی آوردم ، تا اینکه ،همین چند روز پیش که به ولایت رفتم ، برگشتنی کمرم چنان به درد آمد که تا حد بیهوشی پیش رفتم ، از آنجایی که من آدمی صبور و تحمل پذیر از جنس ایوب بودم، سعی می کردم اطرافیان را متوجه آن عذاب و عقاب وحشتناک نکنم ، با مقداری داروی مسکن به هر کوفت و زهرماری شب را سحر کردم، از ناحیه ی کمر ، کشاله های سمت راست ران درد و سوزش عجیبی احساس می کردم، دزدکی روبروی آینه ی قدی قرار گرفتم، بله !! به شعاع ۴۰ تا ۵۰ سانتی متر در ناحیه راست کمر و پهلو یک سری تاول های خوشه ای قرمز رنگ به طرز وحشتناکی نمایان شدند، بدون آنکه به اطرافیان چیزی گفته باشم ، دایی را خبردار کردم که بیاید و پایین درب منتظرم بماند، با همه ی دردهای وحشتناکی که مثل زخم شمشیر امانم را بریده بودند، با لبخندی شکاک دایی را متقاعد کردم که برای گرفتن نتیجه آزمایش به طرف فلان کلنیک حرکت کنیم، بعدش به ایشان توصیه کردم که به اقتضایش سنش و شرایط کرونایی بیرون بماند. شرح ماوقع را برای پزشک معالج توضیح دادم و ایشان با مشاهده ی تاول ها گفت: دچار عارضه ی *زونا* شدی،دست کم یک تا سه هفته باید درد و رنج را تحمل کنی. وقتی علل این عارضه را از وی جویا شدم گفت:علل بروز بیماری زوناویروس واریسلا زوستر است،اولین بار که کسی به ابله مرغان مبتلا می شود.پس از بهبودی ویروس از بین نمی رود بلکه در کمین می نشیند تا در موقعیت مناسب دوباره حمله خود را شروع کند.این ویروس۴۰ تا ۶۰ سال و شاید بیشتر در محل مغز یا در نخاع مخفی می شود و همچنان منتظر فرصت می ماند تا سیستم ایمنی بدن مختل بشود یا اینکه فشارهای روحی و روانی آچمزت بکند،به محض بروز این فرصت طلایی ویروس کمین کرده شروع به تاخت و تاز می کند و زونا را خلق می کند، زهرش را که خوب ریخت و جولانش که بسر آمد دیگر هرگز تکرار نمی شود .
    با همان حال خراب داستان ناتمام براتعلی را تمام کردم و خوشحالم که با یک حس واقعی و شاید فراتر از آن توانستم خودم را جای براتعلی قرار بدهم، محمود دولت آبادی در کلیدر وقتی می خواست فرجام گل محمد را به آخر برساند به اندازه صد پدر مرده زار زار گریه کرد..

    نظرات برای این مطلب بسته شده است.


    Sorry, the comment form is closed at this time.